على اكبر دهخدا

1490

امثال و حكم ( فارسى )

مثال : با من دو زبان بسان مقراض * يكچشم بعيب خود چو سوزن . مجير بيلقانى . مثل مگس . دست بر سر داشتن . دست بر سر ماندن . دو دست بر سر زدن . مثال : بهم بود غم و شادى اسير دنيا را * مگس دو دست بسر پاى در شكر دارد . نظام استرآبادى . ميكوفت دو كف بسر مگس‌وار * ميرفت فغان‌كنان جرس‌وار . از ليلى مجنون صاعدا . كيست كز دست فرق مشكينت * دست بر فرق چون ذباب نداشت . عطار . چو مرغ زيرك مانده بهر دو پا در بند * كنون دو دست بسر بر همى زنم چو ذباب . جمال الدين عبد الرزاق طاوس رخش چو كرد يك جلوه * عقلم چو مگس دو دست بر سر زد . عطار . مثل ملائكه . پارسا و بىگناه . مثل ملا نصر الدين . . . خر سوارى را حساب نميكند . يا . . . صد دينار ميگيرد خروس اخته مىكند يكعباسى ميدهد حمام ميرود . نظير : اسب خود را ياوه داند آن جواد * و اسب خود او را كشان كرده چو باد در فغان و جستجو آن خيره‌سر * هر طرف پرسان و جويان دربدر كانكه دزديد اسب ما را كو و كيست ؟ - * اينكه زير ران تست ايخواجه چيست ! مولوى . تو هستى همچنان مرد قدم سست * نشسته بر خر و خر را همى جست . بلبل‌نامهء عطار . مثل ملخ . لاغر . باريك و دراز . روى هم سوار شده . مثال : چون ملخ بر همدگر گشته سوار * از نهيب سيل اندر كنج غار . مولوى . مثل مو ، رجوع به : مثل موى شود . مثل مور . حريص . مثال : عذاب و رنج بتركيب دشمنانش درند * چو حرص و زهر بتركيب مور و مار اندر . اديب صابر . برگشاده دهان كينه چو مار * تنگ بسته ميان حرص چو مور . كمال اسمعيل . مثل مورچه . آذوقه و زاد و نوا و توشه گردكننده . عدهء كثير . مثل مورچه‌سوارى . بىسكون . دائم الحركه . مثل مورد . خيار يا كشتمندى بغايت سبز . مثل مور و ملخ . جمعى كثير . مثال : من با لشكرى چون مور و ملخ متوجه بغدادم . جامع التواريخ رشيدى . و لشكر مغول چون مور